تبليغاتX
خیلی حرف ها را فقط از بوی یاس شنیده ام..

خیلی حرف ها را فقط از بوی یاس شنیده ام..

..من از شراب خسته ام و شعر ناب می خواهم

 

بعد از دونه های برف که مثل ریزه های کاغذ یه ساعتی تو هوا معلق بودن و نرسیده به زمین محو شدن حالا بارون 

بازم شرشر بارون ...

اما اینبار با جدیتی مثال زدنی !

بازم شر شر بارون ..

تمام طول خیابون خلوت نگارو که اینروزا سکوتش فقط با صدای کلاغای خوش قد و قامت و دارکوبا شکسته می شد و حالا یه مهمون نه چندان ناخانده رو سرش هوار شده بود تا خاکای درختای کاج دور تا دورشو براش بشوره و یه رنگ و رویی به درختا و ساختمونا که چه عرض کنم به آسمون خاکستری خیابون نگار بده ، زیر همین بارون با اراده با چتر بسته قدم زدم ..

شاید به یاد اونی که هیچ وقت با هم  زیر بارون قدم نزدیم ...

به یاد اونی که اصلن نمی دونم هست یا نه ..

اینم از اون تناقضای عجیبه که باید حسش کرد تا فهمیدش ..

میخام بگم توضیحش برام غیر ممکن که نه ولی راستش خیلی سخته ..

و سختیش نه از کم آوردن و گم کردن کلمه اس که برا نداشتن دست کم یه جفت گوش شنواست که ...

اصلن بگذریم، بی خیال !

داشتم می گفتم ، اینکه خلوت خیابون نگار رو با یه چتر آبی نوار دوزی شده که بستمش، گاهی آروم و چند قدمی هم تند و تند میام تا به خیابون اصلی می رسم و اما سکوت اینجا دیگه چیزی نیست که بهش عادت کرده باشم . خوشحالمو هیجان زده اونقدی که فکر می کنم بارونیم که حالا انگار تو تنم زار میزنه برام تنگ شده ! ..

توی راه بازم دزدکی خودمو ورانداز می کنم و علنن به خودم می خندمو یه ترانه که بعدها از گفتنش مثل چی پشیمون شدم رو زیر لب زمزمه می کنم !

چراش رو نمی دونم ولی میخام برم تا اول و بعدم آخر خیابون بعدی

یاد کوچه ی اصفهانی میافتم که با وجود خانوم عرش و باقی دوستای شاعرم حالا دیگه برا همگی حکم کوچه باغ معرفت رو داشت . یاد آقای حسنی عزیز، سجاد محمدی، آقای صالحی ، شیطنتای ناهید،  

خانوم کربلایی، آقای وکیلی، حسن زاده، آقای لشکری ، آقای امیدعلی ، مهسا وقتی که تازه وارد جمعمون شده بود ، آقای میرحسینی ، غزلای خانوم علیخانی ، اشعار آذری آقای نورپور ، وای آقای باقرزاده و سپید نوشته هاش !

بازم ياد بوي پيراهن يوسف حاتمي كيا ميافتم كه خودمونيم حالا عطرش بدجوري ناجور پيچيده توي بلاگم

یاد حس انتظار که انگار موندنی شده تو دلم

یاد غربت نا کجا آبادیای دل خودم

یاد شمع روشن کردنا و چراغونی دلم

ریسه های چشمک زن که بی تابی می کنن واسه دیدن روی ماه تر از ماهش

یاد نیمه ی شعبان و پنجره ی رو به خیابون اتاقم

یاد برق اشکای دونه دونه روی صورت گندمی یه دل گمشده و چشمای همیشه خیس

یاد غربت تموم نشدنی دلم

 دلم

دلم

حس غريبيه اينكه دلت تنگ باشه و ندوني واسه چي يا برا خاطر كي ؟

شیرین(خواهر خسرو،نیکی کریمی): یعنی میشه خسرو همین الآن پیداش بشه و آروم آروم بیاد سمت مون.

دایی(پدر یوسف،علی نصیریان): دلت می خواد از کدوم سمت بیاد از این سمت یا از اون سمت ؟

شیرین :از اون سمت .

دایی: پس چرا معطی بریم پیشوازش دیگه !

 

دایی: حالا همین جا بس می شینیم و منتظر می شیم تا خسرو خان بیاد .

شیرین: همین جا ؟ همین طوری ؟

دایی: مگه چي ميشه ؟!!

شیرین: نه، من حاضر نیستم . به خاطر اینکه خیلی چیزاش کم اند.

دایی: مثلن ؟

شیرین: مثلن نقل و شیرینیش ....

دایی:  هه... اونا که با خسرو خان ِ...

شیرین: ببینم مردمش چی میشن ؟!

دایی: مردم ؟ به مردم چی کار داری ؟

شیرین: وقتی مردم نیستن ، آخه کی باورش میشه ؟!

دایی: نه دایی تا خودت باورت نشه هیچ کس باور نمی کنه.

...

مرز خسروی ، شیرین و دایی ،استقبال از یوسف و بي قراري تلخ و دوستداشتني شیرین ، و البته تاريكي تونل كه كشدار تر از هميشه صبرو از شيرين ميگيره تا جاييكه سرش رو از پنجره بیرون مياره و فریاد که ، خسروووووووووووووووووووو ..          

دایی جایی زندگی میکنه که ميخاد و دوستش داره . فرقي هم نمي كنه كه برای همه چیز دونای مدرن اینروزا نا شناخته باشه و غير قابل فهم و باور !

مهم اینه که دایی زندگی رو باور داره و با تمام وجود نفس مي كشه ...

حالا عقربه های ساعت به احترام شب عملیات والفجر هشت روي عدد هشت تمام قامت و با ابهت و شکوهی غیر قابل وصف وايستادن ..

و من به ياد یعقوبی که یوسفش رو به دریای مواج اروند رود فرستاد ....

همون كه به جای یوسف، انتظار یونس رو کشيد ...

و دشوارتر از اين ؟ كه در آن واحد، آزمون برگزيده های الهي رو  پيش روت بگذارن ؟

و خوش به حال عقربه ها ..

و خوش به حال یعقوب كه  زندگي رو عاشقانه زنده گی می کرد و ثانيه هاش رو عاشقانه نفس كشید ...

تا آخرین جرعه !

.

 

پ.ن .یک: راستی فکر می کنی چی می تونه جای بارون رو تو دل یه شاعر عاشق و یا بدتر از اون یه عاشق شاعر بگیره ؟؟

پ.ن.دو: کاصلن فکر می کنی این دوتا با هم فرقی هم دارن ؟

پ.ن.سه: من که فکر می کنم بارون یه خاصیتی داره که باقی هاش دو ا ها خودشون رو هم كه بكشن جا بارونو واسه آدم اونم از نوع دلخسته اش نمي گيرن مگر اينكه خودشونو برسونن اون بالا و بعدم سر فرصت بشن ناجي كوير تبدار يه دل دردمند و عاشق

پ.ن.چهار: در ازل مهر علی را به من آموخته اند / تا ابد نیز دلم دست به دامان علی ست

توضیح نوشت پ.ن.چهار: عید همگی مبارک

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت8:0توسط یاس/ لی لی | |

 

احساس مي كنم اين روزها از خدايم فرسنگ ها دورم ..

و فكر مي كني چه حسي خورد كننده تر از اين مي تواند باشد؟                  

شايد به همين خاطر است كه...آري  همين است كه غمي به وسعت تمام دردهاي  تاريخ زخم مي زند اين دل تبدار بي تاب شده در عصيان زندگي را .....

و كاش لااقل كسي بود براي تسكين اينهمه زخم بي امان ...

و كاش لاقل كسي  ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت22:45توسط یاس/ لی لی | |

 

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است ...

 عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

 گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

 خون چرا در رگ من زنجیر است ؟
زخم من تشنه تر از شمشیر است !

 مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی

 

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده

 من و رسوایی و این بار گناه
نو و تنهایی و آن چشم سیاه

 از من تازه مسلمان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر بگذر

 دین دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شك به یقین عشق تو شد

 مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی ...

 

پ.ن .یک: متن تیتراژ پایانی سریال شب دهم و سروده ای از دکتر افشین یداللهی عزیز .

پ.ن.دو : حال عجیبی دارم ..

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت22:11توسط یاس/ لی لی | |

 

"وقتی یه مرد غم داره ، مثل اینه که کوه غم داره .. "

توضیح نوشت: دیالوگی از آکل - مسعود کیمیایی

لی لی نوشت: امیدوارم شما هم برا دوست خوب و صبورم - محسن - دعا کنید .

امروز ازم خاست براش دعا کنم که ...

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت19:13توسط یاس/ لی لی | |

 

و سلام ...

عاشقانه هايم را در كوله اي كه سالهاست بر شانه هاي رنجور و پرصلابت دلم حفظ مي دارمشان روانه كردم بر دريچه اي كه سرچشمه اش جز از تو و ديار تو نمي تواند باشد ..

همان كه در كوير سخت و تب دار دلم بنا ساخته اي و من شايد نه هر روز كه گاه گاهي  زائر چشم براهي اش مي شوم و هر بار ترسي تمام وجودم را فرا مي گيرد و شايد  به اندازه ي هيجان اولين ديدار و يا حتا شوق اولين نگاه عاشقانه ي آدم (ع)..

و بي كه بدانم چرا به ياد مي آورم احساسات آني دختركي شانزده ساله را كه گويي ابدي ساخته اي ...

نور تويي ، شور تويي ، خانه ي مشهور تويي

تار منم ، زار منم ، آنكه گنه زاد منم ..

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت10:28توسط یاس/ لی لی | |

 

پیام این تصویر چیست؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت19:40توسط یاس/ لی لی | |